حرف های قشنگ

پسر مهربون....

 

پیر مردی تنها در « مینه سوتا» زندگی می کرد که می خواست مزرعه سیب زمینی را شخم بزند، اما چون تنها پسرش که 23 ساله بود به جرم کتک کاری به زندان افتاده بود، به تنهایی نمی توانست این کار را انجام بدهد.

پیر مرد قلم و کاغذ را برداشت و نامه ای به پسرش نوشت و ضمن توضیح دادن ماجرا گفت: « پسرم تو دوستی سراغ نداری که این کار را برای من انجام دهد، چون اگر زمین را شخم نزنم و سیب زمینی نکارم سال آینده ورشکست می شوم..»

سپس نامه را به نشانی زندان ارسال کرد.چند روز بعد نامه ای توسط یکی از زندانیان آزاد شده از سوی پسرش به دستش رسید:« پدر خواهش می کنم این کار را نکن....! چرا که من حدود صد و پنجاه اسلحه در قسمت های مختلف زمین پنهان کرده ام که اگر آنجا را شخم بزنی بیچاره می شوم»!!!

هنوز پیر مرد از بهت بیرون نیامده بود که ناگهان حدود 20 مامور FBI  با زور وارد مزرعه شده و زمین پیرمرد را برای پیدا کردن اسلحه ها زیر ورو کردند، اما چون چیزی نیافتند بعد از سه روز آنجا را ترک کردند.

بعد از ظهر همان روز تلگرافی از زندان و از سوی پسر به دست پیرمرد رسید:« پدر جان امید وارم حالا راحت سیب زمینی بکارید»!!!!

 

 

 

kolbeh

 

 

 


[ یکشنبه 88/6/8 ] [ 5:22 عصر ] [ *ماه بانو* ] [ نظر ]